همراه با چهارده معصوم-غدیرخم- اسایش
شاهكارهاي ادب فارسي-عدیر خم- عاشورا-امام حسین(ع)

-- غروبي سخت دلگيراست           ومن ، بنشسته ام اينجا، کنار غار پرت وساکتي ، تنها       که مي گويند : روزي ، روزگاري ، مهبط وحي خدا بوده است ، ونام آن ((حراء))بوده است       واينجا، سرزمين کعبه وبطحاست...  وروز، از روزهاي  حج پاک ما مسلمانهاست.      برون از غار          زپيش روي وزيرپاي من ، تاهرکجا ، سنگ وبيابانست.        هوا گرم است وتبداراست اما مي گرايدسوي سردي، سوي خاموشي.    وخورشيداز پس يک روز تب ،در بستر غرب افق ،آهسته مي ميرد..    ودر اطراف من از هيچ سويي ، رد پايي نيست    ودور من ، صدايي نيست

فضا خالي است     وذهن خسته وتنهاي من ، چون مرغ نوبالي ،-که هردم شوق پروازيبه دل دارد-    کنارغار ،از هرسنگ، هر صخره      پرد بر صخره ايديگر..

 

ومي جويد به کاوشهاي پي گيگيري،    نشانيهاي مردي را -     نشانيها،که شايد مانده بر جا ،دير دير: از سالياني پيش_      ومن همراه مرغ ذهن خود،در غار مي گردم.

 

وپيدا مي کنم گويي نشانيها که مي جويم:   همانست، اوست!     کنار غار ، اينجا ،جاي پاي اوست،مي بينم   ومي بويم توگويي بوي اورا نيز    همانست ، اوست:

 

پلاسي بر تن است اورا         وميبينم که بنشسته است،چونان چون همان ايام

 

همان ايام که اين ره را بسا، بسيارمي پيمود      وشايد نازنين پايش زسنگ راه مي فرسود

ولي اوهمجنان هرروزمي آمد      ومي آمد...ومي آمد         وتنها مي نشست اينجا

غمان مکه ي مشئوم را باغارمي ناليد            غم بي همزبانيهاي خود را...

ومن اکنون به هر سنگي که در اين غار مي بينم،    به روشن ترخطي  مي خوانم آن فريادهاي خامش آورا...     واکنون نيزگويي آمده است او...آمده است اينجا،

وي گويد غم آن روزگاران را:(( عجب شبهاي سنگيني!     همه بي نور!            نه ازبام فلک ، قنديل اخترها بودآويز        نه اينجا_وادي گسترده ي دشت حجاز_

از شعله ي نوري ، سراغي هست.زمين ،     تاريک تاريک است وبرج آسمانها نيز

نه حتي در همه  ي ام((ام القري))يک روزن روشن      تما شهربي نوراست...

نه تنها شب ، که اينجاروزهم بسيارشبرنگ است. فروغي هست اگر،از آتش جنگ است

فروزان مهر ، اينجا سخت بي نوراست، بي رنگ است.   توگويي راه خود را هرزه مي پويد        ونهر نورآن ،زان سوي اين دنيا بود جاري.

مه اند ر تمام صفحهگور شب خفته است وناپيداست... پيدا نيست.

سيه رگهاي شهر-اين کوچه ها-ازخون مه خاليست

درآنها مي دودچرکاب تندننگ وبد نامي، بد انديشي    ودر رگهاي مردم هم.

سيه بازارهاي ((روسپي نامردمان))گرم است    تمام شهرگردابي است پر گنداب

تمام سرزمينها نيز    دنياهم        وگويي قرن ، قرن ننگ وبدنامي است.

فضيلتهالجن آلوده،انسانها سيه فکروسيه کارند... و(انسان)نام اشرافي زيبايي است از معني تهي ...))  مانده       محمد(ص) گرم گفتاري غم آلود است.

وخور، ديريست مرده ،         غارتاريک است    ومن چيزي نمي بينم

ولي گوشم به گفتاراست...ومي بينم توگويي رنگ غمگين کلامش را :

((خداي کعبه، اي يکتا!درودم را  پذيرا باش، ا ي برتر وبشنو آنچه ميگويم:

يتيم مکه ،چوپانک،جوانک،نوجواني  از بني هاشم        وبازرگان راه مکه وشامات

 

(امين)، آن راستين، آن پاکدل ، آن مرد،     وشوي برترين بانو:(خديجه)

 

نيز ، آنکس کوسخن جز حق نمي گويد    وغير از حق نميجويد      وبتها را ستايشگر نمي باشد       واينک : اين همان مردابرمرد است      (محمد) -ص- اوست----پیام درد انسانهای قرنم را زمن بشنو         پیام تلخ دختربچگان ،خفته اندر گور

 

پیام رنج انسانهای زیربار،وزآزادگی مهجور     پیام آنکه افتاده است درگرداب

 

وفریادش بلنداست:((آی آدمها...))        پیام من ،پیام او،پیام ما...))

 

محمد(ص)غمگنانه ناله ای سرمیدهد،آنگاه می گوید:     خدای کعبه ،ای یکتا!

 

درون سینه ها یاد تومتروک است      وازبی دانشی واز بزهکاری ،:

 

مقام برترین مخلوق تو،انسان،         بسی پایین تراز حد سگ وخوک است.

 

خدای کعبه ،ای یکتا!فروغی جاودان بفرست،      که این شبها بسی تار است.

 

ودست اهرمنها سخت در کاراست        ودستی رابه مهرازآستینی باز ،بیرون کن

 

که:برداردبه نیروی خدایی شاید،      این افتاده  پرچمهای  انسن را

 

فروشوید نفاق وکینه های کهنه از دلها        دراندازد به بام کهنه ی گیتی بلند آواز

 

برآرد نغمه ای همساز            فروپیچد بهم طومار قانونهای جنگل را

 

 وگوید :آی انسانها!         فراگردهم آیید وفراز آیید       بازآیید

 

صدا بردارد انسان را        وگوید: های ، ای انسان!      برابر آفریدندت ،

 

برابر باش!       صدابردارداندرپارس ، درایران     وباآن کفشگرگوید :

 

پسر را رو ، به هر مکتب کهخواهی  نه!       سپاهی زاده راباکفشگر،

 

دیگرتفاوتهای خونی نیست       سیاهی وسپیدی نیز ،حتی،موجب نقص وفزونی نیست...    خدای کعبه ...ای ..یکتا...))       بدین هنگام

 

کسی آهسته گویی چون نسیمی می خزد درغار      محمدرا صدا آهسته می آیدفرود از اوج        ونجوا گونه می گردد     پس آنگه می شود خاموش.

 

سکوتی ژرف ووهم آلود  ناگه چون درخت جادواندرغار    میروید...

 

وشاخ وبرگ خود رادرفضای قیرگون غار می شوید

 

ومن درفکر آنم کاین چه کس بود،از کجا آمد؟!    که ناگه این صدا آمد:

 

((بخوان!))... اما جواب یبر نمی خیزد        محمد ،سخت مبهوت است

 

گویا ،کاش میدیدم !    صدا باگرمترآوا وشیرین تر بیانی باز می گوید:

 

((بخوان!))..    اما محمد هم چنان خاموش

 

دل اندرسینه ی من باز می ماند زکار خویش،گفتی میروم از هوش

 

زمان دراضطاب وانتظارپاسخش،   گویی فرو می ماند از رفتار               ((هستی) می سپارد گوش       پس از لختی سکوت-اماکه عمری بود گویی-گفت:

 

((من خواندن نمی دانم))        همان کس ،باز پاسخ داد:  ((بخوان!بنام پرورنده ایزدت   کوآفریننده است...))   واو میخواند، امالحن آوایش

 

به دیگر گونه آهنگ است          صدا گویی خدا رنگ است.   می خواند:

 

((بخوان،بنام پرورنده ایزدت،کو آفریننده است...))*     *    *

 

درودی می تراود  از لبم بر او      درودی گرم  *   *    *

 

غروب است وافق گلگون وخوشرنگ است    ومن بنشسته ام اینجا، کنارغارپرت وساکتی ،تنها

 

  که میگویند روزی ،روزگاری مهبط وحی خدا بوده است،   ونام آن ((حری)) بوده است. 

 

ودر اطراف من ازهیچ سویی ردپایی نیست          ودور من ، صدایی نیست...*

 

*-این شعرکه درسه قسمت متوالی عرضه گردیدبرگرفته از کتاب شاهکارهایی ازاشعار مذهبی .آراسته ی رضامعصومی _نشریه ی ماه نو-انتشارات رشیدی- است وچنانکه درسر آغازذکر شد اثر طبع موسوی گرمارود ی شاعر معروف معاصرکشور  ماست-صص128 - ۱۳۴

---غروبي سخت دلگيراست           ومن ، بنشسته ام اينجا، کنار غار پرت وساکتي ، تنها       که مي گويند : روزي ، روزگاري ، مهبط وحي خدا بوده است ، ونام آن ((حراء))بوده است       واينجا، سرزمين کعبه وبطحاست...  وروز، از روزهاي  حج پاک ما مسلمانهاست.      برون از غار          زپيش روي وزيرپاي من ، تاهرکجا ، سنگ وبيابانست.        هوا گرم است وتبداراست اما مي گرايدسوي سردي، سوي خاموشي.    وخورشيداز پس يک روز تب ،در بستر غرب افق ،آهسته مي ميرد..    ودر اطراف من از هيچ سويي ، رد پايي نيست    ودور من ، صدايي نيست

فضا خالي است     وذهن خسته وتنهاي من ، چون مرغ نوبالي ،-که هردم شوق پروازيبه دل دارد-    کنارغار ،از هرسنگ، هر صخره      پرد بر صخره ايديگر..

 

ومي جويد به کاوشهاي پي گيگيري،    نشانيهاي مردي را -     نشانيها،که شايد مانده بر جا ،دير دير: از سالياني پيش_      ومن همراه مرغ ذهن خود،در غار مي گردم.

 

وپيدا مي کنم گويي نشانيها که مي جويم:   همانست، اوست!     کنار غار ، اينجا ،جاي پاي اوست،مي بينم   ومي بويم توگويي بوي اورا نيز    همانست ، اوست:

 

پلاسي بر تن است اورا         وميبينم که بنشسته است،چونان چون همان ايام

 

همان ايام که اين ره را بسا، بسيارمي پيمود      وشايد نازنين پايش زسنگ راه مي فرسود

ولي اوهمجنان هرروزمي آمد      ومي آمد...ومي آمد         وتنها مي نشست اينجا

غمان مکه ي مشئوم را باغارمي ناليد            غم بي همزبانيهاي خود را...

ومن اکنون به هر سنگي که در اين غار مي بينم،    به روشن ترخطي  مي خوانم آن فريادهاي خامش آورا...     واکنون نيزگويي آمده است او...آمده است اينجا،

وي گويد غم آن روزگاران را:(( عجب شبهاي سنگيني!     همه بي نور!            نه ازبام فلک ، قنديل اخترها بودآويز        نه اينجا_وادي گسترده ي دشت حجاز_

از شعله ي نوري ، سراغي هست.زمين ،     تاريک تاريک است وبرج آسمانها نيز

نه حتي در همه  ي ام((ام القري))يک روزن روشن      تما شهربي نوراست...

نه تنها شب ، که اينجاروزهم بسيارشبرنگ است. فروغي هست اگر،از آتش جنگ است

فروزان مهر ، اينجا سخت بي نوراست، بي رنگ است.   توگويي راه خود را هرزه مي پويد        ونهر نورآن ،زان سوي اين دنيا بود جاري.

مه اند ر تمام صفحهگور شب خفته است وناپيداست... پيدا نيست.

سيه رگهاي شهر-اين کوچه ها-ازخون مه خاليست

درآنها مي دودچرکاب تندننگ وبد نامي، بد انديشي    ودر رگهاي مردم هم.

سيه بازارهاي ((روسپي نامردمان))گرم است    تمام شهرگردابي است پر گنداب

تمام سرزمينها نيز    دنياهم        وگويي قرن ، قرن ننگ وبدنامي است.

فضيلتهالجن آلوده،انسانها سيه فکروسيه کارند... و(انسان)نام اشرافي زيبايي است از معني تهي ...))  مانده       محمد(ص) گرم گفتاري غم آلود است.

وخور، ديريست مرده ،         غارتاريک است    ومن چيزي نمي بينم

ولي گوشم به گفتاراست...ومي بينم توگويي رنگ غمگين کلامش را :

((خداي کعبه، اي يکتا!درودم را  پذيرا باش، ا ي برتر وبشنو آنچه ميگويم:

يتيم مکه ،چوپانک،جوانک،نوجواني  از بني هاشم        وبازرگان راه مکه وشامات

 

(امين)، آن راستين، آن پاکدل ، آن مرد،     وشوي برترين بانو:(خديجه)

 

نيز ، آنکس کوسخن جز حق نمي گويد    وغير از حق نميجويد      وبتها را ستايشگر نمي باشد       واينک : اين همان مردابرمرد است      (محمد) -ص- اوست-----

پيام درد انسانهاي قرنم را زمن بشنو         پيام تلخ دختربچگان ،خفته اندر گور

 

پيام رنج انسانهاي زيربار،وزآزادگي مهجور     پيام آنکه افتاده است درگرداب

 

وفريادش بلنداست:((آي آدمها...))        پيام من ،پيام او،پيام ما...))

 

محمد(ص)غمگنانه ناله اي سرميدهد،آنگاه مي گويد:     خداي کعبه ،اي يکتا!

 

درون سينه ها ياد تومتروک است      وازبي دانشي واز بزهکاري ،:

 

مقام برترين مخلوق تو،انسان،         بسي پايين تراز حد سگ وخوک است.

 

خداي کعبه ،اي يکتا!فروغي جاودان بفرست،      که اين شبها بسي تار است.

 

ودست اهرمنها سخت در کاراست        ودستي رابه مهرازآستيني باز ،بيرون کن

 

که:برداردبه نيروي خدايي شايد،      اين افتاده  پرچمهاي  انسن را

 

فروشويد نفاق وکينه هاي کهنه از دلها        دراندازد به بام کهنه ي گيتي بلند آواز

 

برآرد نغمه اي همساز            فروپيچد بهم طومار قانونهاي جنگل را

 

 وگويد :آي انسانها!         فراگردهم آييد وفراز آييد       بازآييد

 

صدا بردارد انسان را        وگويد: هاي ، اي انسان!      برابر آفريدندت ،

 

برابر باش!       صدابردارداندرپارس ، درايران     وباآن کفشگرگويد :

 

پسر را رو ، به هر مکتب کهخواهي  نه!       سپاهي زاده راباکفشگر،

 

ديگرتفاوتهاي خوني نيست       سياهي وسپيدي نيز ،حتي،موجب نقص وفزوني نيست...    خداي کعبه ...اي ..يکتا...))       بدين هنگام

 

کسي آهسته گويي چون نسيمي مي خزد درغار      محمدرا صدا آهسته مي آيدفرود از اوج        ونجوا گونه مي گردد     پس آنگه مي شود خاموش.

 

سکوتي ژرف ووهم آلود  ناگه چون درخت جادواندرغار    ميرويد...

 

وشاخ وبرگ خود رادرفضاي قيرگون غار مي شويد

 

ومن درفکر آنم کاين چه کس بود،از کجا آمد؟!    که ناگه اين صدا آمد:

 

((بخوان!))... اما جواب يبر نمي خيزد        محمد ،سخت مبهوت است

 

گويا ،کاش ميديدم !    صدا باگرمترآوا وشيرين تر بياني باز مي گويد:

 

((بخوان!))..    اما محمد هم چنان خاموش

 

دل اندرسينه ي من باز مي ماند زکار خويش،گفتي ميروم از هوش

 

زمان دراضطاب وانتظارپاسخش،   گويي فرو مي ماند از رفتار               ((هستي) مي سپارد گوش       پس از لختي سکوت-اماکه عمري بود گويي-گفت:

 

((من خواندن نمي دانم))        همان کس ،باز پاسخ داد:  ((بخوان!بنام پرورنده ايزدت   کوآفريننده است...))   واو ميخواند، امالحن آوايش

 

به ديگر گونه آهنگ است          صدا گويي خدا رنگ است.   مي خواند:

 

((بخوان،بنام پرورنده ايزدت،کو آفريننده است...))*     *    *

 

درودي مي تراود  از لبم بر او      درودي گرم  *   *    *

 

غروب است وافق گلگون وخوشرنگ است    ومن بنشسته ام اينجا، کنارغارپرت وساکتي ،تنها

 

  که ميگويند روزي ،روزگاري مهبط وحي خدا بوده است،   ونام آن ((حري)) بوده است. 

 

ودر اطراف من ازهيچ سويي ردپايي نيست          ودور من ، صدايي نيست...*

 

*-اين شعرکه درسه قسمت متوالي عرضه گرديدبرگرفته از کتاب شاهکارهايي آزاشعار مذهبي .آراسته ي رضامعصومي _نشريه ي ماه نو-انتشارات رشيدي- است وچنانکه درسر آغازذکر شد اثر طبع موسوي گرمارود ي شاعر معروف معاصرکشور  ماست-صص128 -134



ادامه مطلب...


غروبي سخت دلگيراست           ومن ، بنشسته ام اينجا، کنار غار پرت وساکتي ، تنها       که مي گويند : روزي ، روزگاري ، مهبط وحي خدا بوده است ، ونام آن ((حراء))بوده است       واينجا، سرزمين کعبه وبطحاست...  وروز، از روزهاي  حج پاک ما مسلمانهاست.      برون از غار          زپيش روي وزيرپاي من ، تاهرکجا ، سنگ وبيابانست.        هوا گرم است وتبداراست اما مي گرايدسوي سردي، سوي خاموشي.    وخورشيداز پس يک روز تب ،در بستر غرب افق ،آهسته مي ميرد..    ودر اطراف من از هيچ سويي ، رد پايي نيست    ودور من ، صدايي نيست

فضا خالي است     وذهن خسته وتنهاي من ، چون مرغ نوبالي ،-که هردم شوق پروازيبه دل دارد-    کنارغار ،از هرسنگ، هر صخره      پرد بر صخره ايديگر..

 

ومي جويد به کاوشهاي پي گيگيري،    نشانيهاي مردي را -     نشانيها،که شايد مانده بر جا ،دير دير: از سالياني پيش_      ومن همراه مرغ ذهن خود،در غار مي گردم.

 

وپيدا مي کنم گويي نشانيها که مي جويم:   همانست، اوست!     کنار غار ، اينجا ،جاي پاي اوست،مي بينم   ومي بويم توگويي بوي اورا نيز    همانست ، اوست:

 

پلاسي بر تن است اورا         وميبينم که بنشسته است،چونان چون همان ايام

 

همان ايام که اين ره را بسا، بسيارمي پيمود      وشايد نازنين پايش زسنگ راه مي فرسود

ولي اوهمجنان هرروزمي آمد      ومي آمد...ومي آمد         وتنها مي نشست اينجا

غمان مکه ي مشئوم را باغارمي ناليد            غم بي همزبانيهاي خود را...

ومن اکنون به هر سنگي که در اين غار مي بينم،    به روشن ترخطي  مي خوانم آن فريادهاي خامش آورا...     واکنون نيزگويي آمده است او...آمده است اينجا،

وي گويد غم آن روزگاران را:(( عجب شبهاي سنگيني!     همه بي نور!            نه ازبام فلک ، قنديل اخترها بودآويز        نه اينجا_وادي گسترده ي دشت حجاز_

از شعله ي نوري ، سراغي هست.زمين ،     تاريک تاريک است وبرج آسمانها نيز

نه حتي در همه  ي ام((ام القري))يک روزن روشن      تما شهربي نوراست...

نه تنها شب ، که اينجاروزهم بسيارشبرنگ است. فروغي هست اگر،از آتش جنگ است

فروزان مهر ، اينجا سخت بي نوراست، بي رنگ است.   توگويي راه خود را هرزه مي پويد        ونهر نورآن ،زان سوي اين دنيا بود جاري.

مه اند ر تمام صفحهگور شب خفته است وناپيداست... پيدا نيست.

سيه رگهاي شهر-اين کوچه ها-ازخون مه خاليست

درآنها مي دودچرکاب تندننگ وبد نامي، بد انديشي    ودر رگهاي مردم هم.

سيه بازارهاي ((روسپي نامردمان))گرم است    تمام شهرگردابي است پر گنداب

تمام سرزمينها نيز    دنياهم        وگويي قرن ، قرن ننگ وبدنامي است.

فضيلتهالجن آلوده،انسانها سيه فکروسيه کارند... و(انسان)نام اشرافي زيبايي است از معني تهي ...))  مانده       محمد(ص) گرم گفتاري غم آلود است.

وخور، ديريست مرده ،         غارتاريک است    ومن چيزي نمي بينم

ولي گوشم به گفتاراست...ومي بينم توگويي رنگ غمگين کلامش را :

((خداي کعبه، اي يکتا!درودم را  پذيرا باش، ا ي برتر وبشنو آنچه ميگويم:

يتيم مکه ،چوپانک،جوانک،نوجواني  از بني هاشم        وبازرگان راه مکه وشامات

 

(امين)، آن راستين، آن پاکدل ، آن مرد،     وشوي برترين بانو:(خديجه)

 

نيز ، آنکس کوسخن جز حق نمي گويد    وغير از حق نميجويد      وبتها را ستايشگر نمي باشد       واينک : اين همان مردابرمرد است      (محمد) -ص- اوست-----

پيام درد انسانهاي قرنم را زمن بشنو         پيام تلخ دختربچگان ،خفته اندر گور

 

پيام رنج انسانهاي زيربار،وزآزادگي مهجور     پيام آنکه افتاده است درگرداب

 

وفريادش بلنداست:((آي آدمها...))        پيام من ،پيام او،پيام ما...))

 

محمد(ص)غمگنانه ناله اي سرميدهد،آنگاه مي گويد:     خداي کعبه ،اي يکتا!

 

درون سينه ها ياد تومتروک است      وازبي دانشي واز بزهکاري ،:

 

مقام برترين مخلوق تو،انسان،         بسي پايين تراز حد سگ وخوک است.

 

خداي کعبه ،اي يکتا!فروغي جاودان بفرست،      که اين شبها بسي تار است.

 

ودست اهرمنها سخت در کاراست        ودستي رابه مهرازآستيني باز ،بيرون کن

 

که:برداردبه نيروي خدايي شايد،      اين افتاده  پرچمهاي  انسن را

 

فروشويد نفاق وکينه هاي کهنه از دلها        دراندازد به بام کهنه ي گيتي بلند آواز

 

برآرد نغمه اي همساز            فروپيچد بهم طومار قانونهاي جنگل را

 

 وگويد :آي انسانها!         فراگردهم آييد وفراز آييد       بازآييد

 

صدا بردارد انسان را        وگويد: هاي ، اي انسان!      برابر آفريدندت ،

 

برابر باش!       صدابردارداندرپارس ، درايران     وباآن کفشگرگويد :

 

پسر را رو ، به هر مکتب کهخواهي  نه!       سپاهي زاده راباکفشگر،

 

ديگرتفاوتهاي خوني نيست       سياهي وسپيدي نيز ،حتي،موجب نقص وفزوني نيست...    خداي کعبه ...اي ..يکتا...))       بدين هنگام

 

کسي آهسته گويي چون نسيمي مي خزد درغار      محمدرا صدا آهسته مي آيدفرود از اوج        ونجوا گونه مي گردد     پس آنگه مي شود خاموش.

 

سکوتي ژرف ووهم آلود  ناگه چون درخت جادواندرغار    ميرويد...

 

وشاخ وبرگ خود رادرفضاي قيرگون غار مي شويد

 

ومن درفکر آنم کاين چه کس بود،از کجا آمد؟!    که ناگه اين صدا آمد:

 

((بخوان!))... اما جواب يبر نمي خيزد        محمد ،سخت مبهوت است

 

گويا ،کاش ميديدم !    صدا باگرمترآوا وشيرين تر بياني باز مي گويد:

 

((بخوان!))..    اما محمد هم چنان خاموش

 

دل اندرسينه ي من باز مي ماند زکار خويش،گفتي ميروم از هوش

 

زمان دراضطاب وانتظارپاسخش،   گويي فرو مي ماند از رفتار               ((هستي) مي سپارد گوش       پس از لختي سکوت-اماکه عمري بود گويي-گفت:

 

((من خواندن نمي دانم))        همان کس ،باز پاسخ داد:  ((بخوان!بنام پرورنده ايزدت   کوآفريننده است...))   واو ميخواند، امالحن آوايش

 

به ديگر گونه آهنگ است          صدا گويي خدا رنگ است.   مي خواند:

 

((بخوان،بنام پرورنده ايزدت،کو آفريننده است...))*     *    *

 

درودي مي تراود  از لبم بر او      درودي گرم  *   *    *

 

غروب است وافق گلگون وخوشرنگ است    ومن بنشسته ام اينجا، کنارغارپرت وساکتي ،تنها

 

  که ميگويند روزي ،روزگاري مهبط وحي خدا بوده است،   ونام آن ((حري)) بوده است. 

 

ودر اطراف من ازهيچ سويي ردپايي نيست          ودور من ، صدايي نيست...*

 

*-اين شعرکه درسه قسمت متوالي عرضه گرديدبرگرفته از کتاب شاهکارهايي آزاشعار مذهبي .آراسته ي رضامعصومي _نشريه ي ماه نو-انتشارات رشيدي- است وچنانکه درسر آغازذکر شد اثر طبع موسوي گرمارود ي شاعر معروف معاصرکشور  ماست-صص128 -134




مژده مژده شد روشن، ُ چشم اهل دین به به          گشته جشن میلاد میر مومنین به به

بیت حق چراغان شد ، عرش نور باران شد               از پرتورخسار فرمانده ی دین به به

ای شیعه نما شادی ، آمد از خدا هادی                    رهنمای دنیا و روز واپسین به به

چشم مصطفی روشن ، عالم همه شد گلشن                  زآفریدگار اورا آمد آفرین به به

فوج ملک از بالا، ذکر یا علی گویا                            دسته گل بر افشانندبر روی زمین به به

بر قدوم آن سرور، ریز شد گل احمر                         لا حول ولا بر آن فرخنده جبین به به

رمز هل اتی آمد ، حجت خدا آمد                           بر خاتم پیغمبر آمده نگین به به

گل نما نثار امشب ، بر قدوم یار امشب                     خانه زاد حق آمد بر یاری دین به به

نقل ها بر افشانید ، مدح ومنقبت خوانید                  دست حق عیان آمد ، خوش ز آستین به به

قلب (کربلایی) شاد ، زاین جشن وازاین میلاد          از لحد کند فریاد ، تاروز پسین به به --

--نقل ازصص ۶۱-۶۲ شکوفه های غم -جلد اول-نادعلی کربلایی -انتشارات خزر -تهران ----

---(سرود در ولادت علی ابن ابیطالب  علیه السلام ) از حاج غلامرضا آذر خراسانی----

مژده زمیلاد ولی خدا      شاه ولایت علی مرتضی       مژده زمیلاد ولی خدا  شاه ولایت علی مرتضی مژده زمیلاد شه ملک دین               حجت حق مظهر جان آفرین        مفخر ایجاد وولی مبین

شیر خدا وارث خیرالوری      شاه ولایت علی مرتضی-----مژده زمیلاد شه انس وجان

نور خدا سرور کون ومکان              شاه هدی آیت امن وامان          اصل ولا قاسم ناروجنان

حبل متین لنگرارض وسما          شاه ولایت علی مرتضی ----

مژده زمیلاد شه بوالحسن            مظهر الطاف حی ذوالمنن         وارث علم نبی موتمن

محور دین شاه زمین وزمن             فارس صفدر شه خیبر گشا      شاه ولایت علی مرتضی---

مژده که عالم همه گلزار شد        دشت ودمن تحتهاالانهار شد       کون ومکان مطلع انوار شد

جلوه کنان والد اطهار شد        شد متولد شه ملک ولا         شاه ولایت علی مرتضی---

مژده ی رحمت به همه شیعیان        خاصه بر احباب وهمه دوستان      گشت عیان جامع سر نهان

ماه رخ مرتضوی شد عیان          گشت عیان همسر خیرالنسا        شاه ولایت علی مرتضی---

--نقل از جلد اول دیوان آذر خراسانی -ص ۳۱ -چاپ سوم -۱۳۴۸ شمسی -انتشارات طوس مشهد ---



ادامه مطلب...


آمد شب میلاد علی شمس خراسان فرزند نبی ،رهبردین،حامی قرآن ده مژده که امشب شده عالم همه گلشن زاین شمس ضحا کشور ایمان شده روشن ای نور خداوند تبارک به تو احسن کز مقدم تو گشته فزون رونق ایران شددر شب میلادی آن سید ورهبر از سجده به شکرانه حق موسی جعفر اندر بر معبود بدی او بزمین سر زاین نعمت والا گهر خالق سبحان شمسی که ازاو می نگرم نور خدا را اندر طلبش گردش این ارض وسمارا هرزنده دلی برده سویش دست دعا را اوحجت حق است ومدکار ضعیفان خرم به جنان فاطمه وحیدر کرار لبخند زند بر رخشان احمد مختار این مژده به حیدر رسد از جانب دلدار کز نسل تو آمد بجهان خسرو خوبان فوج ملک وخیل رسل مدح سرایند بادسته گلی سوی نبی رو بنمایند تبریک کنان اذن بگیرند وبیایند از بهر زیارت بزمین خرم وخندان آمد بجهان آنکه جهان آمده بهرش جن وملک وحور وجنان آمده بهرش شمس وقمر وکون ومکان آمده بهرش آن رهبر ارزنده وروشنگر انسان هم ثامن وهم ضامن وهم حجت دین است هم رهبر وهم سرور وهم یار ومعین است ازسوی خدا بر همه آیات مبین است از نور رخش خلق شده حوری وغلمان مردم همه مشتاق بفردوس برینند تا آنکه در آنجا رخ زیبای تو بینند افسوس اگر ماه جمال تو نبینند درروز جزا ای پسرختم رسولان ای خسرو خوبان تو غریب الغربایی وی حجت یزدان تو معین الضعفایی چون مور ضعیفی بدرت (کرببلایی) ران ملخ آورده به دربار سلیمان بنقل از :شکوفه های غم -اثر طبع ناد علی کربلایی-صص۳۱۱-۳۱۲ -انتشارات خزر ---



غروبی سخت دلگیراست           ومن ، بنشسته ام اینجا، کنار غار پرت وساکتی ، تنها       که می گویند : روزی ، روزگاری ، مهبط وحی خدا بوده است ، ونام آن ((حراء))بوده است       واینجا، سرزمین کعبه وبطحاست...  وروز، از روزهای  حج پاک ما مسلمانهاست.      برون از غار          زپیش روی وزیرپای من ، تاهرکجا ، سنگ وبیابانست.        هوا گرم است وتبداراست اما می گرایدسوی سردی، سوی خاموشی.    وخورشیداز پس یک روز تب ،در بستر غرب افق ،آهسته می میرد..    ودر اطراف من از هیچ سویی ، رد پایی نیست    ودور من ، صدایی نیست

فضا خالی است     وذهن خسته وتنهای من ، چون مرغ نوبالی ،-که هردم شوق پروازیبه دل دارد-    کنارغار ،از هرسنگ، هر صخره      پرد بر صخره ایدیگر..


 

ومی جوید به کاوشهای پی گیگیری،    نشانیهای مردی را -     نشانیها،که شاید مانده بر جا ،دیر دیر: از سالیانی پیش_      ومن همراه مرغ ذهن خود،در غار می گردم.


 

وپیدا می کنم گویی نشانیها که می جویم:   همانست، اوست!     کنار غار ، اینجا ،جای پای اوست،می بینم   ومی بویم توگویی بوی اورا نیز    همانست ، اوست:


 

یتیم مکه ،چوپانک،جوانک،نوجوانی  از بنی هاشم        وبازرگان راه مکه وشامات


 

(امین)، آن راستین، آن پاکدل ، آن مرد،     وشوی برترین بانو:(خدیجه)


 

نیز ، آنکس کوسخن جز حق نمی گوید    وغیر از حق نمیجوید      وبتها را ستایشگر نمی باشد       واینک : این همان مردابرمرد است      (محمد) -ص- اوست 


 

این شعر ادامه دارد که ادامه ی آن درفرصتها ی بعدی  به نظر کاربران خواهد رسید.


نوشته شده در تاريخ دو شنبه 29 خرداد 1391برچسب:غروبی سخت دلگیراست -محمد -یتیم مکه -امین -مهبط وحی -خرا -خدیجه -امین , توسط محمد حسن اسایش

پیام درد انسانهای قرنم را زمن بشنو         پیام تلخ دختربچگان ،خفته اندر گور

 


 

پیام رنج انسانهای زیربار،وزآزادگی مهجور     پیام آنکه افتاده است درگرداب


 

وفریادش بلنداست:((آی آدمها...))        پیام من ،پیام او،پیام ما...))


 

محمد(ص)غمگنانه ناله ای سرمیدهد،آنگاه می گوید:     خدای کعبه ،ای یکتا!


 

درون سینه ها یاد تومتروک است      وازبی دانشی واز بزهکاری ،:


 

مقام برترین مخلوق تو،انسان،         بسی پایین تراز حد سگ وخوک است.


 

خدای کعبه ،ای یکتا!فروغی جاودان بفرست،      که این شبها بسی تار است.


 

ودست اهرمنها سخت در کاراست        ودستی رابه مهرازآستینی باز ،بیرون کن


 

که:برداردبه نیروی خدایی شاید،      این افتاده  پرچمهای  انسن را


 

فروشوید نفاق وکینه های کهنه از دلها        دراندازد به بام کهنه ی گیتی بلند آواز


 

برآرد نغمه ای همساز            فروپیچد بهم طومار قانونهای جنگل را


 

 وگوید :آی انسانها!         فراگردهم آیید وفراز آیید       بازآیید


 

صدا بردارد انسان را        وگوید: های ، ای انسان!      برابر آفریدندت ،


 

برابر باش!       صدابردارداندرپارس ، درایران     وباآن کفشگرگوید :


 

پسر را رو ، به هر مکتب کهخواهی  نه!       سپاهی زاده راباکفشگر،


 

دیگرتفاوتهای خونی نیست       سیاهی وسپیدی نیز ،حتی،موجب نقص وفزونی نیست...    خدای کعبه ...ای ..یکتا...))       بدین هنگام


 

کسی آهسته گویی چون نسیمی می خزد درغار      محمدرا صدا آهسته می آیدفرود از اوج        ونجوا گونه می گردد     پس آنگه می شود خاموش.


 

سکوتی ژرف ووهم آلود  ناگه چون درخت جادواندرغار    میروید...


 

وشاخ وبرگ خود رادرفضای قیرگون غار می شوید


 

ومن درفکر آنم کاین چه کس بود،از کجا آمد؟!    که ناگه این صدا آمد:


 

((بخوان!))... اما جواب یبر نمی خیزد        محمد ،سخت مبهوت است


 

گویا ،کاش میدیدم !    صدا باگرمترآوا وشیرین تر بیانی باز می گوید:


 

((بخوان!))..    اما محمد هم چنان خاموش


 

دل اندرسینه ی من باز می ماند زکار خویش،گفتی میروم از هوش


 

زمان دراضطراب وانتظارپاسخش،   گویی فرو می ماند از رفتار               ((هستی) می سپارد گوش       پس از لختی سکوت-اماکه عمری بود گویی-گفت:


 

((من خواندن نمی دانم))        همان کس ،باز پاسخ داد:  ((بخوان!بنام پرورنده ایزدت   کوآفریننده است...))   واو میخواند، امالحن آوایش


 

به دیگر گونه آهنگ است          صدا گویی خدا رنگ است.   می خواند:


 

((بخوان،بنام پرورنده ایزدت،کو آفریننده است...))*     *    *


 

درودی می تراود  از لبم بر او      درودی گرم  *   *    *


 

غروب است وافق گلگون وخوشرنگ است    ومن بنشسته ام اینجا، کنارغارپرت وساکتی ،تنها


 

  که میگویند روزی ،روزگاری مهبط وحی خدا بوده است،   ونام آن ((حری)) بوده است. 


 

ودر اطراف من ازهیچ سویی ردپایی نیست          ودور من ، صدایی نیست...*


 

*-این شعرکه درسه قسمت متوالی عرضه گردیدبرگرفته از کتاب شاهکارهایی آزاشعار مذهبی .آراسته ی رضامعصومی _نشریه ی ماه نو-انتشارات رشیدی- است وچنانکه درسر آغازذکر شد اثر طبع موسوی گرمارود ی شاعر معروف معاصرکشور  ماست-صص128 -134


نوشته شده در تاريخ یک شنبه 28 خرداد 1391برچسب:خدای کعبه ای یکتا -محمد غمگنانه -پیام درد انسانها -حری -بخوان -ومن خواندن نمی دانم , توسط محمد حسن اسایش

پیام درد انسانهای قرنم را زمن بشنو         پیام تلخ دختربچگان ،خفته اندر گور

 


 

پیام رنج انسانهای زیربار،وزآزادگی مهجور     پیام آنکه افتاده است درگرداب


 

وفریادش بلنداست:((آی آدمها...))        پیام من ،پیام او،پیام ما...))


 

محمد(ص)غمگنانه ناله ای سرمیدهد،آنگاه می گوید:     خدای کعبه ،ای یکتا!


 

درون سینه ها یاد تومتروک است      وازبی دانشی واز بزهکاری ،:


 

مقام برترین مخلوق تو،انسان،         بسی پایین تراز حد سگ وخوک است.


 

خدای کعبه ،ای یکتا!فروغی جاودان بفرست،      که این شبها بسی تار است.


 

ودست اهرمنها سخت در کاراست        ودستی رابه مهرازآستینی باز ،بیرون کن


 

که:برداردبه نیروی خدایی شاید،      این افتاده  پرچمهای  انسن را


 

فروشوید نفاق وکینه های کهنه از دلها        دراندازد به بام کهنه ی گیتی بلند آواز


 

برآرد نغمه ای همساز            فروپیچد بهم طومار قانونهای جنگل را


 

 وگوید :آی انسانها!         فراگردهم آیید وفراز آیید       بازآیید


 

صدا بردارد انسان را        وگوید: های ، ای انسان!      برابر آفریدندت ،


 

برابر باش!       صدابردارداندرپارس ، درایران     وباآن کفشگرگوید :


 

پسر را رو ، به هر مکتب کهخواهی  نه!       سپاهی زاده راباکفشگر،


 

دیگرتفاوتهای خونی نیست       سیاهی وسپیدی نیز ،حتی،موجب نقص وفزونی نیست...    خدای کعبه ...ای ..یکتا...))       بدین هنگام


 

کسی آهسته گویی چون نسیمی می خزد درغار      محمدرا صدا آهسته می آیدفرود از اوج        ونجوا گونه می گردد     پس آنگه می شود خاموش.


 

سکوتی ژرف ووهم آلود  ناگه چون درخت جادواندرغار    میروید...


 

وشاخ وبرگ خود رادرفضای قیرگون غار می شوید


 

ومن درفکر آنم کاین چه کس بود،از کجا آمد؟!    که ناگه این صدا آمد:


 

((بخوان!))... اما جواب یبر نمی خیزد        محمد ،سخت مبهوت است


 

گویا ،کاش میدیدم !    صدا باگرمترآوا وشیرین تر بیانی باز می گوید:


 

((بخوان!))..    اما محمد هم چنان خاموش


 

دل اندرسینه ی من باز می ماند زکار خویش،گفتی میروم از هوش


 

زمان دراضطراب وانتظارپاسخش،   گویی فرو می ماند از رفتار               ((هستی) می سپارد گوش       پس از لختی سکوت-اماکه عمری بود گویی-گفت:


 

((من خواندن نمی دانم))        همان کس ،باز پاسخ داد:  ((بخوان!بنام پرورنده ایزدت   کوآفریننده است...))   واو میخواند، امالحن آوایش


 

به دیگر گونه آهنگ است          صدا گویی خدا رنگ است.   می خواند:


 

((بخوان،بنام پرورنده ایزدت،کو آفریننده است...))*     *    *


 

درودی می تراود  از لبم بر او      درودی گرم  *   *    *


 

غروب است وافق گلگون وخوشرنگ است    ومن بنشسته ام اینجا، کنارغارپرت وساکتی ،تنها


 

  که میگویند روزی ،روزگاری مهبط وحی خدا بوده است،   ونام آن ((حری)) بوده است. 


 

ودر اطراف من ازهیچ سویی ردپایی نیست          ودور من ، صدایی نیست...*


 

*-این شعرکه درسه قسمت متوالی عرضه گردیدبرگرفته از کتاب شاهکارهایی آزاشعار مذهبی .آراسته ی رضامعصومی _نشریه ی ماه نو-انتشارات رشیدی- است وچنانکه درسر آغازذکر شد اثر طبع موسوی گرمارود ی شاعر معروف معاصرکشور  ماست-صص128 -134


نوشته شده در تاريخ یک شنبه 28 خرداد 1391برچسب:خدایکعبه ای یکتا -ژیام درد انسانها-محمد -مهبط وحی-حری-بخوان -ومن خواندن نمی دانم, توسط محمد حسن اسایش

پلاسي بر تن است اورا         وميبينم که بنشسته است،چونان چون همان ايام

 

همان ايام که اين ره را بسا، بسيارمي پيمود      وشايد نازنين پايش زسنگ راه مي فرسود

ولي اوهمجنان هرروزمي آمد      ومي آمد...ومي آمد         وتنها مي نشست اينجا

غمان مکه ي مشئوم را باغارمي ناليد            غم بي همزبانيهاي خود را...

ومن اکنون به هر سنگي که در اين غار مي بينم،    به روشن ترخطي  مي خوانم آن فريادهاي خامش آورا...     واکنون نيزگويي آمده است او...آمده است اينجا،

وي گويد غم آن روزگاران را:(( عجب شبهاي سنگيني!     همه بي نور!            نه ازبام فلک ، قنديل اخترها بودآويز        نه اينجا_وادي گسترده ي دشت حجاز_

از شعله ي نوري ، سراغي هست.زمين ،     تاريک تاريک است وبرج آسمانها نيز

نه حتي در همه  ي ام((ام القري))يک روزن روشن      تما شهربي نوراست...

نه تنها شب ، که اينجاروزهم بسيارشبرنگ است. فروغي هست اگر،از آتش جنگ است

فروزان مهر ، اينجا سخت بي نوراست، بي رنگ است.   توگويي راه خود را هرزه مي پويد        ونهر نورآن ،زان سوي اين دنيا بود جاري.

مه اند ر گور شب خفته است وناپيداست... پيدا نيست.

سيه رگهاي شهر-اين کوچه ها-ازخون مه خاليست

درآنها مي دودچرکاب تندننگ وبد نامي، بد انديشي    ودر رگهاي مردم هم.

سيه بازارهاي ((روسپي نامردمان))گرم است    تمام شهرگردابي است پر گنداب

تمام سرزمينها نيز    دنياهم        وگويي قرن ، قرن ننگ وبدنامي است.

فضيلتهالجن آلوده،انسانها سيه فکروسيه کارند... و(انسان)نام اشرافي زيبايي است از معني تهي ...))  مانده       محمد(ص) گرم گفتاري غم آلود است.

وخور، ديريست مرده ،         غارتاريک است    ومن چيزي نمي بينم

ولي گوشم به گفتاراست...ومي بينم توگويي رنگ غمگين کلامش را :

((خداي کعبه، اي يکتا!درودم را  پذيرا باش، ا ي برتر وبشنو آنچه ميگويم:


نوشته شده در تاريخ شنبه 27 خرداد 1391برچسب:پلاسی برتن است اورا -خدایکعبه ای یکتا -فروزانمهر -ام القری -غار تاریک است , توسط محمد حسن اسایش

پلاسي بر تن است اورا         وميبينم که بنشسته است،چونان چون همان ايام

 

همان ايام که اين ره را بسا، بسيارمي پيمود      وشايد نازنين پايش زسنگ راه مي فرسود

ولي اوهمجنان هرروزمي آمد      ومي آمد...ومي آمد         وتنها مي نشست اينجا

غمان مکه ي مشئوم را باغارمي ناليد            غم بي همزبانيهاي خود را...

ومن اکنون به هر سنگي که در اين غار مي بينم،    به روشن ترخطي  مي خوانم آن فريادهاي خامش آورا...     واکنون نيزگويي آمده است او...آمده است اينجا،

وي گويد غم آن روزگاران را:(( عجب شبهاي سنگيني!     همه بي نور!            نه ازبام فلک ، قنديل اخترها بودآويز        نه اينجا_وادي گسترده ي دشت حجاز_

از شعله ي نوري ، سراغي هست.زمين ،     تاريک تاريک است وبرج آسمانها نيز

نه حتي در همه  ي ام((ام القري))يک روزن روشن      تما شهربي نوراست...

نه تنها شب ، که اينجاروزهم بسيارشبرنگ است. فروغي هست اگر،از آتش جنگ است

فروزان مهر ، اينجا سخت بي نوراست، بي رنگ است.   توگويي راه خود را هرزه مي پويد        ونهر نورآن ،زان سوي اين دنيا بود جاري.

مه اند ر گور شب خفته است وناپيداست... پيدا نيست.

سيه رگهاي شهر-اين کوچه ها-ازخون مه خاليست

درآنها مي دودچرکاب تندننگ وبد نامي، بد انديشي    ودر رگهاي مردم هم.

سيه بازارهاي ((روسپي نامردمان))گرم است    تمام شهرگردابي است پر گنداب

تمام سرزمينها نيز    دنياهم        وگويي قرن ، قرن ننگ وبدنامي است.

فضيلتهالجن آلوده،انسانها سيه فکروسيه کارند... و(انسان)نام اشرافي زيبايي است از معني تهي ...))  مانده       محمد(ص) گرم گفتاري غم آلود است.

وخور، ديريست مرده ،         غارتاريک است    ومن چيزي نمي بينم

ولي گوشم به گفتاراست...ومي بينم توگويي رنگ غمگين کلامش را :

((خداي کعبه، اي يکتا!درودم را  پذيرا باش، ا ي برتر وبشنو آنچه ميگويم:


نوشته شده در تاريخ شنبه 27 خرداد 1391برچسب:پلاسیبرتن است اورا-خدای کعبه ای یکتا -فروزانمهر -ام القری -سیه بازارها, توسط محمد حسن اسایش

فلک سبط پیمبررا مکان زندان سرا دادی                زکین موسی ابن جعفررا بزندان جا چرا دادی؟

 

فلک انصاف ده مگذرزحق بهر غریبان جا                  نبود جز گوشه ی زندان که آنسانش تو جادادی

زملک یثرب اورا  ره نمودی  بردیش بغداد                به شهر غربت او را جا بزندان بلا دادی

نبود بس محنت زندان بصره عاقبت از کین                  اسیر اورا بدست ظلم سندی دغا دادی

فلک زیر وزبر گردی که سلطان غریبان را                   بزندان ستم کردی اسیرش بس جفا دادی

غریبی واسیریش نبود بس کاندر آن زندان                طبیبش کند وزنجیر ستم اورا دوا دادی

زبرق ظلم هارون وزداس کینه ی سندی                 تمام حاصل عمر شریفش بر فنا دادی

جفاها بس نبود کز بعد چندی آن اسیریها              رطب درزهر آلودی  بآن غم مبتلا دادی

در آن زندان نمودیش شهید آخر ززهر کین             یتیمی را نصیب سرور خوبان رضا دادی

فلک !ویران شوی آیا نبود تابوت در بغداد              بروی درب زندان جا تو آن نور خدا دادی

شهنشاهی که قلب عالم امکان بدی اورا           امام الرافضی از چه منادیش ندا دادی

بنال(آذر )که جسمش را کنار دجله ی بغداد           سه روز وشب مکان هارون میشوم دغا دادی -

به نقل از : صص ۱۰۳-۱۰۴ دیوان آذر-جلد دوم -سروده ی مرحوم آذر خراسانی -انتشارات طوس مشهد --


نوشته شده در تاريخ جمعه 26 خرداد 1391برچسب:موسی ابن جعفر -ظلم هارون -زندان بغداد -سلطان غریبان -آذر خراسانی, توسط محمد حسن اسایش

فلک سبط پیمبررا مکان زندان سرا دادی                زکین موسی ابن جعفررا بزندان جا چرا دادی؟

 

فلک انصاف ده مگذرزحق بهر غریبان جا                  نبود جز گوشه ی زندان که آنسانش تو جادادی

زملک یثرب اورا  ره نمودی  بردیش بغداد                به شهر غربت او را جا بزندان بلا دادی

نبود بس محنت زندان بصره عاقبت از کین                  اسیر اورا بدست ظلم سندی دغا دادی

فلک زیر وزبر گردی که سلطان غریبان را                   بزندان ستم کردی اسیرش بس جفا دادی

غریبی واسیریش نبود بس کاندر آن زندان                طبیبش کند وزنجیر ستم اورا دوا دادی

زبرق ظلم هارون وزداس کینه ی سندی                 تمام حاصل عمر شریفش بر فنا دادی

جفاها بس نبود کز بعد چندی آن اسیریها              رطب درزهر آلودی  بآن غم مبتلا دادی

در آن زندان نمودیش شهید آخر ززهر کین             یتیمی را نصیب سرور خوبان رضا دادی

فلک !ویران شوی آیا نبود تابوت در بغداد              بروی درب زندان جا تو آن نور خدا دادی

شهنشاهی که قلب عالم امکان بدی اورا           امام الرافضی از چه منادیش ندا دادی

بنال(آذر )که جسمش را کنار دجله ی بغداد           سه روز وشب مکان هارون میشوم دغا دادی -

به نقل از : صص ۱۰۳-۱۰۴ دیوان آذر-جلد دوم -سروده ی مرحوم آذر خراسانی -انتشارات طوس مشهد --



ادامه مطلب...

نوشته شده در تاريخ جمعه 26 خرداد 1391برچسب:موسی ابن جعفر -ظلم هارون -زندان بغداد -سلطان غریبان -آذر خراسانی, توسط محمد حسن اسایش

مژده یاران رخ دلدار پدیدار شده                        رخ دلدار پدیدار بدیدار شده

 

سر پنهان ز پس پرده عیان گردیده                       از پس پرده عیان جامع اسرار شده

شب هجران سپری روز وصال است وصال               صبح صادق متجلی زرخ یار شده

رحمت واسعه نازل شده از منبع جود                      ریزش مغفرت از داور غفار شده

خالق عزوجل از کرم ولطف عمیم                          عزم غفاری او بیحد وبسیار شده

منبع فیض زفیاض شده فیض رسان                       فیض بر عالم از آن مطلع انوار شده

دوده وهفت مگر آنکه شد از ماه رجب                      کاین همه جلوه زمحبوب پدیدار شده

فاش گو،فاش که مبعوث رسالت احمد                     منجی خلق ،محمد شه مختار شده

حضرت روح الامین زامر خداوند مبین                         نازل اندر بر آن سید ابرار شده

بانگ جاء الخق وصیت زهق الباطل را                          بر ملا برزده با لعل درر بار شده

تیرگیهای ضلالت همه باطل شده است                       تا رخ افروز ، محمد شه اخیار شده

شرق خورشید محبت شده در کوه حرا                       قاف تا قاف منور همه یکبار شده

نخل توحید عجب نشو و نمایی کرده                         بارور گشته از آن والد اطهار شده

شمع فانوس همه دایره ی کون ومکان                      قطب امکان شده ونقطه ی پرگار شده

احمد آن نور سموات وزمین ،فخر بشر                      پرتو افکن بجهان از مه رخسار شده

پرچم نصرومن الله زحق افراشته است                      از پی فتح وظفر جانب بازار شده

نام الله وصمدآمده یاران بمیان                                لات وعزی وصنم ، جمله نگونسار شده

عقل کل ختم رسل اشرف خلق دو جهان                  تاجدار از کرم ورحمت دادار شده

( آذر)از شهد ولای شه دین شمس شموس             نه عجب ناطقه اش گر که شکربار شده --

--بنقل ازصص ۱۶ -۱۷ جلد دوم دیوان آذر -چاپ انتشارات طوس مشهد -محرم ۱۳۸۲ قمری ـمرحوم آذر خراسانی ---

 


نوشته شده در تاريخ پنج شنبه 25 خرداد 1391برچسب:مژده یاران-احمد آن نور سموات وزمین -عقل کل -ختم رسل -شرق خورشید محبت-نخل توحید, توسط محمد حسن اسایش

شام ویران است این یا شام تار زینب است کین چنین تاریک از غم روزگارزینب است کین چنین تاریک از غم روزگارزینب است

 

ابر می گریدبحال زینب اندر شهر شام                  یاروان اب از دو چشم اشکبار زینب است

ماه شد تابان بروی نیزه شمر وسنان

آتش عشقاست یاران خرمن دلدادگان            یاشرار آه قلب داغدار زینب است                    یا سر سبط پیمبر پاسدار زینب است

آسمان

لرزه بر کاخ ستم افتاد از این انقلاب

این سر خونین که باشد در میان طشت زر             

چوب بردار از لب عطشان این سر ای یزید                         آخر این سلطان عالی رتبه یار زینب است

آنچه آخر پایگاه ظلم را ویران کند                            

آنکه گیرد انتقام کشتکان خویش را                          از یزید وپیروانش ،کردگار زینب است

کاش میگفتا کسی بامردم حق ناشناس              گوشه ی ویران کجا دار القرار زینب است

تن بزیر بار ذلت زاده ی زهرا نداد                      پایمردی شهیدان افتخار زینب است

نام زینب جاودان باشد بر اهل خرد                         چون که در قلب خدا جویان مزار زینب است

روز محشر (کربلایی) را بود اجری عظیم                      زانکه,َعمری در جهان ، خدمتگزار زینب است

--اثرطبع ناد علی کربلایی -شکوفه های غم جلد دوم -ص204 -انتشارات خزر -تهران --

گسترده برروی زمین ابر حجاب                    بر سر بازارنامحرم گذار زینب است                   چون که پرچم در کف با اقتدار زینب است کوکب رخشنده سیمین عذار زینب است آن شرار آه قلب داغدار زینب است

شام ویران است این یا شام تار زینب است              


نوشته شده در تاريخ چهار شنبه 17 خرداد 1391برچسب:شهر شام -زینب -نام زینب زاده ی زهرا نادعلی کربلایی -روز محشر -یار زینب -کردگار زینب , توسط محمد حسن اسایش

 

مژده یاران رخ دلدار پدیدار شده                        رخ دلدار پدیدار بدیدار شده

 

سر پنهان ز پس پرده عیان گردیده                       از پس پرده عیان جامع اسرار شده

شب هجران سپری روز وصال است وصال               صبح صادق متجلی زرخ یار شده

رحمت واسعه نازل شده از منبع جود                      ریزش مغفرت از داور غفار شده

خالق عزوجل از کرم ولطف عمیم                          عزم غفاری او بیحد وبسیار شده

منبع فیض زفیاض شده فیض رسان                       فیض بر عالم از آن مطلع انوار شده

دوده وهفت مگر آنکه شد از ماه رجب                      کاین همه جلوه زمحبوب پدیدار شده

فاش گو،فاش که مبعوث رسالت احمد                     منجی خلق ،محمد شه مختار شده

حضرت روح الامین زامر خداوند مبین                         نازل اندر بر آن سید ابرار شده

بانگ جاء الخق وصیت زهق الباطل را                          بر ملا برزده با لعل درر بار شده

تیرگیهای ضلالت همه باطل شده است                       تا رخ افروز ، محمد شه اخیار شده

شرق خورشید محبت شده در کوه حرا                       قاف تا قاف منور همه یکبار شده

نخل توحید عجب نشو و نمایی کرده                         بارور گشته از آن والد اطهار شده

شمع فانوس همه دایره ی کون ومکان                      قطب امکان شده ونقطه ی پرگار شده

احمد آن نور سموات وزمین ،فخر بشر                      پرتو افکن بجهان از مه رخسار شده

پرچم نصرومن الله زحق افراشته است                      از پی فتح وظفر جانب بازار شده

نام الله وصمدآمده یاران بمیان                                لات وعزی وصنم ، جمله نگونسار شده

عقل کل ختم رسل اشرف خلق دو جهان                  تاجدار از کرم ورحمت دادار شده

( آذر)از شهد ولای شه دین شمس شموس             نه عجب ناطقه اش گر که شکربار شده --

--بنقل ازصص ۱۶ -۱۷ جلد دوم دیوان آذر -چاپ انتشارات طوس مشهد -محرم ۱۳۸۲ قمری ـمرحوم آذر خراسانی ---


نوشته شده در تاريخ چهار شنبه 17 خرداد 1391برچسب:مژده یاران-احمد آن نور سموات وزمین -عقل کل -ختم رسل -شرق خورشید محبت-نخل توحید, توسط محمد حسن اسایش

مژده مژده شد روشن، ُ چشم اهل دین به به          گشته جشن میلاد میر مومنین به به

 

بیت حق چراغان شد ، عرش نور باران شد               از پرتورخسار فرمانده ی دین به به

ای شیعه نما شادی ، آمد از خدا هادی                    رهنمای دنیا و روز واپسین به به

چشم مصطفی روشن ، عالم همه شد گلشن                  زآفریدگار اورا آمد آفرین به به

فوج ملک از بالا، ذکر یا علی گویا                            دسته گل بر افشانندبر روی زمین به به

بر قدوم آن سرور، ریز شد گل احمر                         لا حول ولا بر آن فرخنده جبین به به

رمز هل اتی آمد ، حجت خدا آمد                           بر خاتم پیغمبر آمده نگین به به

گل نما نثار امشب ، بر قدوم یار امشب                     خانه زاد حق آمد بر یاری دین به به

نقل ها بر افشانید ، مدح ومنقبت خوانید                  دست حق عیان آمد ، خوش ز آستین به به

قلب (کربلایی) شاد ، زاین جشن وازاین میلاد          از لحد کند فریاد ، تاروز پسین به به --

--نقل ازصص ۶۱-۶۲ شکوفه های غم -جلد اول-نادعلی کربلایی -انتشارات خزر -تهران ----

---(سرود در ولادت علی ابن ابیطالب  علیه السلام ) از حاج غلامرضا آذر خراسانی----

مژده زمیلاد ولی خدا      شاه ولایت علی مرتضی       مژده زمیلاد ولی خدا  شاه ولایت علی مرتضی مژده زمیلاد شه ملک دین               حجت حق مظهر جان آفرین        مفخر ایجاد وولی مبین

شیر خدا وارث خیرالوری      شاه ولایت علی مرتضی-----مژده زمیلاد شه انس وجان

نور خدا سرور کون ومکان              شاه هدی آیت امن وامان          اصل ولا قاسم ناروجنان

حبل متین لنگرارض وسما          شاه ولایت علی مرتضی ----

مژده زمیلاد شه بوالحسن            مظهر الطاف حی ذوالمنن         وارث علم نبی موتمن

محور دین شاه زمین وزمن             فارس صفدر شه خیبر گشا      شاه ولایت علی مرتضی---

مژده که عالم همه گلزار شد        دشت ودمن تحتهاالانهار شد       کون ومکان مطلع انوار شد

جلوه کنان والد اطهار شد        شد متولد شه ملک ولا         شاه ولایت علی مرتضی---

مژده ی رحمت به همه شیعیان        خاصه بر احباب وهمه دوستان      گشت عیان جامع سر نهان

ماه رخ مرتضوی شد عیان          گشت عیان همسر خیرالنسا        شاه ولایت علی مرتضی---

--نقل از جلد اول دیوان آذر خراسانی -ص ۳۱ -چاپ سوم -۱۳۴۸ شمسی -انتشارات طوس مشهد ---



مژده مژده شد روشن، ُ چشم اهل دین به به          گشته جشن میلاد میر مومنین به به

 

بیت حق چراغان شد ، عرش نور باران شد               از پرتورخسار فرمانده ی دین به به

ای شیعه نما شادی ، آمد از خدا هادی                    رهنمای دنیا و روز واپسین به به

چشم مصطفی روشن ، عالم همه شد گلشن                  زآفریدگار اورا آمد آفرین به به

فوج ملک از بالا، ذکر یا علی گویا                            دسته گل بر افشانندبر روی زمین به به

بر قدوم آن سرور، ریز شد گل احمر                         لا حول ولا بر آن فرخنده جبین به به

رمز هل اتی آمد ، حجت خدا آمد                           بر خاتم پیغمبر آمده نگین به به

گل نما نثار امشب ، بر قدوم یار امشب                     خانه زاد حق آمد بر یاری دین به به

نقل ها بر افشانید ، مدح ومنقبت خوانید                  دست حق عیان آمد ، خوش ز آستین به به

قلب (کربلایی) شاد ، زاین جشن وازاین میلاد          از لحد کند فریاد ، تاروز پسین به به --

--نقل ازصص ۶۱-۶۲ شکوفه های غم -جلد اول-نادعلی کربلایی -انتشارات خزر -تهران ----

---(سرود در ولادت علی ابن ابیطالب  علیه السلام ) از حاج غلامرضا آذر خراسانی----

مژده زمیلاد ولی خدا      شاه ولایت علی مرتضی       مژده زمیلاد ولی خدا  شاه ولایت علی مرتضی مژده زمیلاد شه ملک دین               حجت حق مظهر جان آفرین        مفخر ایجاد وولی مبین

شیر خدا وارث خیرالوری      شاه ولایت علی مرتضی-----مژده زمیلاد شه انس وجان

نور خدا سرور کون ومکان              شاه هدی آیت امن وامان          اصل ولا قاسم ناروجنان

حبل متین لنگرارض وسما          شاه ولایت علی مرتضی ----

مژده زمیلاد شه بوالحسن            مظهر الطاف حی ذوالمنن         وارث علم نبی موتمن

محور دین شاه زمین وزمن             فارس صفدر شه خیبر گشا      شاه ولایت علی مرتضی---

مژده که عالم همه گلزار شد        دشت ودمن تحتهاالانهار شد       کون ومکان مطلع انوار شد

جلوه کنان والد اطهار شد        شد متولد شه ملک ولا         شاه ولایت علی مرتضی---

مژده ی رحمت به همه شیعیان        خاصه بر احباب وهمه دوستان      گشت عیان جامع سر نهان

ماه رخ مرتضوی شد عیان          گشت عیان همسر خیرالنسا        شاه ولایت علی مرتضی---

--نقل از جلد اول دیوان آذر خراسانی -ص ۳۱ -چاپ سوم -۱۳۴۸ شمسی -انتشارات طوس مشهد ---



مژده مژده شد روشن، ُ چشم اهل دین به به          گشته جشن میلاد میر مومنین به به

 

بیت حق چراغان شد ، عرش نور باران شد               از پرتورخسار فرمانده ی دین به به

ای شیعه نما شادی ، آمد از خدا هادی                    رهنمای دنیا و روز واپسین به به

چشم مصطفی روشن ، عالم همه شد گلشن                  زآفریدگار اورا آمد آفرین به به

فوج ملک از بالا، ذکر یا علی گویا                            دسته گل بر افشانندبر روی زمین به به

بر قدوم آن سرور، ریز شد گل احمر                         لا حول ولا بر آن فرخنده جبین به به

رمز هل اتی آمد ، حجت خدا آمد                           بر خاتم پیغمبر آمده نگین به به

گل نما نثار امشب ، بر قدوم یار امشب                     خانه زاد حق آمد بر یاری دین به به

نقل ها بر افشانید ، مدح ومنقبت خوانید                  دست حق عیان آمد ، خوش ز آستین به به

قلب (کربلایی) شاد ، زاین جشن وازاین میلاد          از لحد کند فریاد ، تاروز پسین به به --

--نقل ازصص ۶۱-۶۲ شکوفه های غم -جلد اول-نادعلی کربلایی -انتشارات خزر -تهران ----

---(سرود در ولادت علی ابن ابیطالب  علیه السلام ) از حاج غلامرضا آذر خراسانی----

مژده زمیلاد ولی خدا      شاه ولایت علی مرتضی       مژده زمیلاد ولی خدا  شاه ولایت علی مرتضیمژده زمیلاد شه ملک دین               حجت حق مظهر جان آفرین        مفخر ایجاد ولی مبین

شیر خدا وارث خیرالوری      شاه ولایت علی مرتضی-----مژده زمیلاد شه انس وجان

نور خدا سرور کون ومکان              شاه هدی آیت امن وامان          اصل ولا قاسم ناروجنان

حبل متین لنگرارض وسما          شاه ولایت علی مرتضی ----

مژده زمیلاد شه بوالحسن            مظهر الطاف حی ذوالمنن         وارث علم نبی موتمن

محور دین شاه زمین وزمن             فارس صفدر شه حیبر گشا      شاهولایت علی مرتضی---

مژده که عالم همه گلزار شد        دشت ودمن تحتهاالانهار شد       کون ومکان مطلع انوار شد

جلوه کنان والد اطهار شد        شد متولد شه ملک ولا         شاه ولایت علی مرتضی---

مژده ی رحمت به همه شیعیان        خاصه بر احباب وهمه دوستان      گشت عیان جامع سر نهان

ماه رخ مرتضوی شد عیان          گشت عیان همسر خیرالنسا        شاه ولایت علی مرتضی---

--نقل از جلد اول دیوان آذر خراسانی -ص ۳۱ -چاپ سوم -۱۳۴۸ شمسی -انتشارات طوس مشهد ---


نوشته شده در تاريخ شنبه 13 خرداد 1391برچسب:خانه زاد خدا -میلاد میر مومنین -شاه ولایت -همسر خیرالنسا -علی مرتضی , توسط محمد حسن اسایش


نوشته شده در تاريخ پنج شنبه 11 خرداد 1391برچسب:خورشید جهانتاب -ابن الرضا -میلاد جواد -آذر -یوسفی آز آل محمد , توسط محمد حسن اسایش

ماهي شده در ماه رجب جلوه گر امشب              کز شرم نهان است بگردون قمر امشب

 

خورشید جهانتاب زیثرب بدمیده                         کآفاق منور شد از او سربسر امشب

زام الولد این ماه دل آرا شده ظاهر                      دامان رضا زیب گرفت زاین پسر امشب

تا مدعیانش ننمایند شماتت                            حق کرده عطایش پسری خوش سیر امشب

همواره همه کون ومکان گشته منور                   از بارقه ی این پسر واین پدر امشب

گردید قران مه وخورشید ولایت                          گویی که شده معجز شق القمر امشب

نوری شده در فرش هویدا که ازآن نور                 بگرفته بخود عرش برین زیب وفر امشب

نورسته گلی سر زده از گلشن طه                    پاشیده صبا خوش بفضا مشک تر امشب

زیبا پسری آمده با چهر محمد                         حسن نبوی باز شده جلوه گر امشب

شد یوسفی از آل محمد سوی بازار                 کز بهر تماشا شده پر رهگذر امشب

جن وملک از فرط طرب غرق نشاطند                شادیست که برخاسته از بام ودر امشب

میلاد جواد ابن رضا فخر عباداست                   گردیده عیان بارقه ی دادگر امشب

گشته متولد نهمین حجت دادار                     ماه رجب ازاو شده بارتبه تر امشب

(آذر ) بطرب کوش که میلادجواد است            بازآمده نوباوه ی خیرالبشر امشب --

--نقل از دیوان آذر جلد اول -صص ۱۱۸-۱۱۹- چاسوم -۱۳۴۸ شمسی  چاپخانه ی طوس مشهد -سروده ی  حاج غلامرضا آذر خراسانی ---     


نوشته شده در تاريخ پنج شنبه 11 خرداد 1391برچسب:خورشید جهانتاب -ابن الرضا -میلاد جواد -آذر -یوسفی آز آل محمد , توسط محمد حسن اسایش

ماهي شده در ماه رجب جلوه گر امشب              کز شرم نهان است بگردون قمر امشب

 

خورشید جهانتاب زیثرب بدمیده                         کآفاق منور شد از او سربسر امشب

زام الولد این ماه دل آرا شده ظاهر                      دامان رضا زیب گرفت زاین پسر امشب

تا مدعیانش ننمایند شماتت                            حق کرده عطایش پسری خوش سیر امشب

همواره همه کون ومکان گشته منور                   از بارقه ی این پسر واین پدر امشب

گردید قران مه وخورشید ولایت                          گویی که شده معجز شق القمر امشب

نوری شده در فرش هویدا که ازآن نور                 بگرفته بخود عرش برین زیب وفر امشب

نورسته گلی سر زده از گلشن طه                    پاشیده صبا خوش بفضا مشک تر امشب

زیبا پسری آمده با چهر محمد                         حسن نبوی باز شده جلوه گر امشب

شد یوسفی از آل محمد سوی بازار                 کز بهر تماشا شده پر رهگذر امشب

جن وملک از فرط طرب غرق نشاطند                شادیست که برخاسته از بام ودر امشب

میلاد جواد ابن رضا فخر عباداست                   گردیده عیان بارقه ی دادگر امشب

گشته متولد نهمین حجت دادار                     ماه رجب ازاو شده بارتبه تر امشب

(آذر ) بطرب کوش که میلادجواد است            بازآمده نوباوه ی خیرالبشر امشب --

--نقل از دیوان آذر جلد اول -صص ۱۱۸-۱۱۹- چاسوم -۱۳۴۸ شمسی  چاپخانه ی طوس مشهد -سروده ی  حاج غلامرضا آذر خراسانی ---     


نوشته شده در تاريخ پنج شنبه 11 خرداد 1391برچسب:خورشید جهانتاب -ابن الرضا -میلاد جواد -آذر -یوسفی آز آل محمد , توسط محمد حسن اسایش